۱-عوامل بیرونی
الف. خانواده: خانواده از مهمترین عوامل مؤثر بر شکل گیری شخصیت به شمار می آید. به همین دلیل، کمتر نظریه ی مربوط به شخصیت را می توان یافت که به نحوی در آن از تأثیر این عامل بر شکل گیری شخصیت انسان سخن به میان نیامده باشد. این تأثیر، به ویژه در دوران اولیه ی زندگی انسان، بسیار محسوس و ملموس است و خانواده از جهات گوناگون، در رشد شخصیت کودک مؤثر است. خانواده ی کودک، هم از لحاظ تعداد نفرات، هم از نظر ارتباطات با کودک و هم از جنبه ی در اختیار گذاشتن امکانات مختلف، می تواند در رشد شخصیت کودک نقش داشته باشد(مصلایی، ۱۳۸۶).
در روان شناسی شخصیت، نقش و تأثیر خانواده بر شکل گیری شخصیت، عمدتاً در سه محور مورد توجه واقع شده است. تأثیر والدین، به ویژه نقش مادر؛ تأثیر سایر اعضای خانواده- یعنی خواهران و برادران؛ و ترتیب توالد و اینکه فرد چندمین فرزند خانواده است. در ذیل، به بررسی این سه محور می‌پردازیم:
۱- تأثیر والدین: والدین اصلی ترین عناصر تأثیرگذار خانواده هستند و بیشترین نقش را در شکل گیری شخصیت کودک دارند و این نقش را به شیوه های گوناگون اعمال می نمایند. «والدین حداقل به سه شیوه­ تعیین کننده بر فرزندان خود اثر می گذارند:
۱٫ با رفتارهای خود، موقعیت هایی می آفرینند که رفتارهای خاصی را در فرزندانشان برمی انگیزند. (مثلاً، ناکامی به پرخاشگری منجر می شود).
۲٫ سرمشق هایی برای همانند سازی کودکانند.
۳٫ به طور انتخابی، بعضی از رفتارها را تشویق می کنند».(پروین و لارنس، ترجمه جوادی و کدیور، ۱۳۸۱).
تأثیر والدین در شکل گیری شخصیت از جهات گوناگون، مورد توجه نظریه پردازان شخصیت واقع شده است: یونگ معتقد است: در مرحله ی کودکی، آنچه ممکن است شخصیت کودک خوانده شود چیزی نیست، مگر انعکاس شخصیت والدین او. واضح است که پس از آن، والدین نفوذ زیادی بر شکل گیری شخصیت کودک اعمال می کنند. آنها می توانند به وسیله ی شیوه ای که نسبت به کودک رفتار می کنند، به رشد شخصیت او کمک کنند یا مانع آن شوند.
هورنای رابطه ی اجتماعی موجود بین کودک و والدین را عامل اصلی رشد شخصیت کودک می داند و از نیاز کودک به ایمنی ( نیاز به امنیت و رهایی او از ترس) و نقش آن در تعیین بهنجار بودن رشد شخصیت، سخن به میان آورده و معتقد است: امنیت کودک کاملاً بستگی دارد به اینکه چگونه والدین با او برخورد کنند. نشان ندادن گرمی محبت به کودک شیوه ی عمده ای است که والدین به وسیله ی آن، امنیت را تضعیف نموده، یا از آن جلوگیری می کنند. اریک فروم در زمینه ی تأثیر والدین، از رابطه ی والد-کودک و سه سازو کار وابستگی میان فردی تحت عناوین «وابستگی- همزیستی»، «کناره گیری- ویرانگری»، و «عشق» سخن به میان آورده و معتقد است:
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
عشق مطلوب ترین شکل تعامل والد- کودک است. در این مورد، والدین با احترام گذاشتن و ایجاد توازن بین امنیت و مسئولیت، بیشترین فرصت را برای رشد مثبت شخصیت کودک فراهم می آورند.
بندورا، که تأثیر الگو یا سرمشق در یادگیری را مطرح کرده است، به نقش الگویی والدین اشاره می کند و معتقد است:
ما با والدینمان به عنوان الگو شروع می کنیم، زبان را می آموزیم و در راستای سنت ها و رفتارهای قابل قبول فرهنگمان، اجتماعی می شویم.
وی همچنین در زمینه ی نقش والدین به عنوان الگو در کسب صفات و ویژگیهای شخصیتی فرزند، می گوید:
کودکی می بیند والدین در مدت طوفان، وحشت زده هستند یا وقتی با غریبه ها مواجه می شنوند عصبی رفتار می کنند، به راحتی این ترسها را تقلید می کنند، و بدون اینکه از منشأ آنها آگاه باشد آنها را به بزرگ سالی منتقل می نماید. البته پایداری و جسارت به هنگام مواجه شدن با مشکلات و خوش بینی به هنگام روبه رو شدن با تجربیات جدید، از والدین و الگوهای دیگر آموخته می شوند.
اریکسون نیز، که مراحل هشت گانه ی رشد روانی اجتماعی را مطرح کرده است، در چهار مرحله ی اول، یعنی «اعتماد در برابر بی اعتمادی»، «خودمختاری در برابر تدبیر»، «شرم» و «سخت کوشی در برابر حقارت»، بر نقش بی همتای والدین تأکید می کند.
راجرز نیز در دوره ی شکل گیری «من» در کودک، اصطلاح «توجه مثبت» را مطرح کرده و معتقد است:
والدین، به ویژه مادر، باید توجه مثبتی نسبت به کودک خود داشته باشند.
همچنین مک کللند با طرح «نیاز پیشرفت» بر نقش ویژه ی والدین و شیوه ی پرورشی آنها بر این نیاز و چگونگی ارضای آن، تأکید نمود و رفتارهای والدین در طول دو سال اول زندگی را برای شکل گیری نیاز پیشرفت زیاد، حیاتی دانست. آنچه تاکنون بیان شد، اشاره به نقش کلی والدین بود. با این حال، هر یک از والدین نقش خاصی دارد که در این میان، نقش مادر، به ویژه در سالهای اولیه ی زندگی بسیار برجسته تر از نقش پدر است. در ذیل، به نمونه هایی از نقش مستقل آنها، به ویژه تأثیر مادر، اشاره می شود. در زمینه ی نقش پدر، باتوجه به جایگاه وی در خانه و اقتدار و مدیریت کلانی که بر محیط خانه دارد، نقش وی در کودک می تواند از نوع مدیریت و اینکه – مثلاً – خودکامه باشد یا نه، و به دیدگاه های دیگر اعضای خانواده توجه کند یا نه، آشکار شود. برای نمونه، مک کللند در یک رشته آزمایش هایی که در زمینه ی نقش والدین در نیاز پیشرفت انجام داده، نتایج آنها وی را واداشته است تا بگوید سخت گیری یا خودکامگی پدر می تواند نیاز پیشرفت پسر را کم کند.
اما در مقابل، نقش مادر در شکل گیری، به ویژه در ابتدای کودکی، بیشتر مورد توجه روان شناسان قرار گرفته است. برای نمونه، اریکسون در خصوص نقش مادر در مرحله ی «اعتماد در برابر بی اعتمادی» معتقد است:
تعامل بین کودک و مادر تعیین می کند که آیا کودک دنیا را با نگرش اعتماد خواهد دید یا بی اعتمادی. اگر مادر به نیازهای جسمانی کودک پاسخ دهد و محبت، عشق و امنیت کافی برای او تأمین کند از آن پس کودک شروع به پرورش دادن حسّ اعتماد خواهد کرد.
آلپورت نیز به نقش مادر بر پرورش کودک تأکید می کند و معتقد است:
زمانی که نفس پرورش می یابد تعامل اجتماعی ما با والدینمان بسیار مهم است. با اهمیت ترین آنها رابطه ی کودک با مادر به عنوان منبع اصلی محبت و امنیت است. اگر مادر یا مراقب اصلی، محبت و ایمنی را تأمین کند نفس به تدریج، طی هفت مرحله پرورش می یابد و کودک به رشد روانی مثبت دست می یابد.
راجرز نیز در زمینه ی پیامد سوء عدم توجه مثبت مادر به کودک معتقد است:
اگر مادر توجه مثبت را ارائه ندهد گرایش فطری کودک به سوی شکوفایی و رشد خود، با مانع مواجه خواهد شد. کودکان عدم تأیید رفتارشان را به صورت عدم تأیید خود پنداره ی به تازگی ساخته شده ی خود، می دانند. اگر این حالت زیاد اتفاق افتد کودکان تلاش برای شکوفایی را متوقف می کنند و در عوض، برای به دست آوردن توجه مثبت از دیگران، عمل می کنند (شولتز، ترجمه سید محمدی، ۱۳۸۴).
۲- خواهران و برادران: علاوه بر والدین، خواهران و برادران نیز در شکل گیری شخصیت فرد تأثیر گذارند.
خواهران و برادران معیارهایی تعیین می کنند، الگوهایی برای تقلید فراهم می کنند و برای همدیگر نقش های مکملی را بازی می کنند که از طریق آن، می توانند کنش متقابل اجتماعی را تمرین کنند و در مواقع تنش عاطفی، به یکدیگر یاری رسانند.(ماسن و همکاران، ترجمه یاسایی، ۱۳۸۴).
برادران و خواهران به انحای گوناگون می توانند بر فرد تأثیرگذار باشند و این تأثیر، به ویژه از سوی خواهران و برادران بزرگ تر برجسته تر است. برای مثال:
یک فرزند اول سلطه گر و جسور می تواند بر همشیرهای کوچک تر به صورتی تأثیر بگذارد که آنها شخصیت انفعالی و غیر رقابت طلب را پرورش دهند.
۳- ترتیب تولد: از جمله عوامل تأثیرگذار بر شکل گیری شخصیت، که به خانواده مربوط است،ترتیب توالد فرزندان است. اینکه فرد فرزند چندم باشد- مثلا، فرزند اول باشد یا دوم و یا فزرند آخر – در شکل گیری شخصیت وی و میزان تأثیرگذاری او مؤثر است. آلفرد آدلر از جمله روان شناسان شخصیت است که توجه ویژه ای به این عامل نمود. وی معتقد است:
بزرگ تر یا کوچک تر بودن از همشیرهای دیگر و قرار داشتن در معرض نگرش های متفاوت والدین شرایط کودکی مختلفی را به وجود می آورد که به تعیین نمودن شخصیت کمک می کند.
همانند آدلر، بندورا نیز به اهمیت ترتیب توالد در خانواده توجه داشت. او دریافت که فرزندان اول و تک فرزندان نسبت به دیگر فرزندان، مبنای قضاوتی متفاوتی برای توانایی هایشان دارند.
ماروین ذاکرمن نیز، که در زمینه ی میزان تأثیرپذیری فرزندان در هیجان خواهی از والدین به پژوهش نشست، معتقد است:
فرزندان اول و تک فرزندان در سنین اولیه، تحریک و توجه بیشتر را از والدین خود می گیرند که سطح بهینه ی تحریک بالاتر برای سالهای آینده را تعیین می کنند.(شولتز،ترجمه سید محمدی، ۱۳۸۴)
ب. همسالان: عامل دیگری که تأثیر مهمی در شکل گیری شخصیت دارد همسالان و دوستان هستند. پس از آنکه فرد دوره ی نوزادی و کودکی اول را پشت سر گذاشت و روابط اجتماعی او از محدوده ی والدین به دیگر اعضای خانواده فراتر رفت، نقش همسالان آشکار می شود. می توان گفت:
در واقع، کودکان در دو جهان زندگی می کنند: جهان والدین و سایر بزرگ سالان و جهان همسالان. (ماسن و همکاران، ترجمه یاسایی، ۱۳۸۴).
در این میان، گروه همسالان مهارت های اجتماعی مهمی را به کودکان می آموزد که بزرگ سالان به هیچ وجه، نمی توانند آنها را به کودک بیاموزند. گروه همسالان فرد را برای پذیرش قوانین و رفتارهای جدید اجتماعی آماده می کند و تجاربی را فراهم می نماید که تأثیرات طولانی مدتی بر شخصیت فرد می گذارد.
همسالان به شکل های خاص بر شخصیت فرد تأثیر می گذارند. آنها از راه های منحصر به فرد و عمده، در شکل گیری شخصیت، رفتار اجتماعی، ارزش ها و نگرش های دیگر دخالت دارند. کودکان از طریق سرمشق دهی اعمالی که قابل تقلید است، با تقویت یا تنبیه پاسخ های خاص و یا ارزشیابی فعالیت های یکدیگر و بازخوردی که به یکدیگر می دهند، در یکدیگر تأثیر می گذارند. علاوه بر این، روابط بین همسالان تأثیرات نه چندان آشکاری در رشد کودکان دارد. برای مثال، بدون شک، موقعیت کودکان در میان همسالان و دوستی هایی که برقرار می کنند، در «مفهوم از خود» آنان تأثیر می گذارد. (پروین و لارنس، ترجمه جوادی، ۱۳۸۱).
نظریه پردازان شخصیت در نظریه های خود، به نقش این عوامل نیز توجه خاص کرده اند. برای نمونه، آدلر در نظریه ی شخصیت خود، بر اهمیت گروه همسال تأکید نمود و اعلام داشت: روابط کودک با همشیرها و با کودکان خارج از خانواده بسیار مهم تر از آن است که فروید تصویر کرده است. اریکسون نیز به تأثیر بالقوه گروه هایی همتا بر رشد هویت «من» در نوجوانی اشاره کرده و معتقد است:
معاشرت بیش از اندازه با گروه ها و فرقه های افراطی و متعصب و همانند سازی وسواسی با شمایل فرهنگی عامّه می تواند رشد من را محدود کند. (شولتز، سید محمدی، ۱۳۸۴).
ج. مدرسه: عامل بیرونی دیگری، که به نحو ویژه ای بر شکل گیری شخصیت مؤثر است، عامل «مدرسه» است. مدرسه نقش بسیار مهمی بر شکل گیری شخصیت دارد تا آنجا که ژ- ماندل می نویسد:
حقیقت ندارد که بزرگ ترین حادثه ی علمی جامعه ی انسانی گام نهادن انسان روی کره ی ماه باشد، بزرگترین حادثه لحظه ای است که یک کودک پنج ساله برای اولین بار، به مدرسه گام می‌نهد (پیربادن،ترجمه ایروانی، ۱۳۷۴).
مدرسه از جهاتی بر فرد تأثیر می گذارد؛ از مهمترین آنها، اجتماعی شدن فرد است.
کودکان در مدرسه یاد می گیرند که چگونه رفتار اجتماعی داشته باشند و نقش خود را در اجتماع ایفا کنند. آنها می آموزند که در چه محدوده ای بیندیشند، حسن همکاری داشته باشند و با دیگران همسازی کنند. آنها یاد می گیرند که برای پیشرفت و موفقیت و رضایت خاطر خود، به همکاری و همسازی نیاز دارند. مدرسه می تواند رابطه ی صحیحی با کودک برقرار کرده و او را آماده ی پذیرش مسئولیت تصمیم گیری و حل مسائل زندگی سازد.
جهت دیگر، جدید بودن فضای مدرسه در مقایسه با فضای خانه است که رفتارها و انتظارات متفاوتی نسبت به خانه از او می رود. تأثیر مدرسه از این جهت است که کودک از کانون خانواده، که محلی برای نوازش و در اختیار گرفتن امکانات و ناز کردن بر والدین بوده، به محیطی گام نهاده که گاه ممکن است نسبت به او بی تفاوت باشند و یا حتی با او دشمنی کنند. او دیگر کوچولوی عزیز و یکی یکدانه نیست. او به فضای جدیدی، که متفاوت از خانواده است، گام نهاده. در فضای مدرسه، کودک باید جای خود را در میان گروه دانش آموزان پیدا کند.
جهت دیگر نقش مدرسه در انگیزه ی پیشرفت تحصیلی دانش آموزی است. مدرسه در این زمینه، وظایف سنگینی به عهده دارد. جوّ عمومی مدرسه از نظر محبت آمیز بودن یا خشن و تنبیهی بودن، تأثیر قابل توجه و عمیقی بر این انگیزه خواهد داشت. چنانچه محیط مدرسه، محیطی گرم، محبت آمیز و دوستانه باشد شاگرد به آن جذب شده علاقه اش به درس و تحصیل افزایش خواهد یافت. علاوه بر این، محبت در محیط مدرسه برای او، به صورت الگو، سرمشق و عادت در خواهد آمد و در زندگی اجتماعی خود نیز روابط گرم و محبت آمیزی با دیگران خواهد داشت. اما وجود جوّ خشن و تنبیهی در مدرسه، می تواند ذوق و علاقه ی کودک را نسبت به مدرسه سرکوب کرده، چه بسا او را از درس و مدرسه بیزار کند.(شاپوری، ۱۳۸۷).
اریکسون نیز به نقش مدرسه در چهارمین مرحله از مراحل روانی اجتماعی رشد- یعنی سخت کوشی در برابر حقارت- اشاره می کند و معتقد است:
در این مرحله، کودک مدرسه را آغاز می کند و در معرض تأثیرات اجتماعی جدیدی قرار می گیرد. به صورت ایده آل، کودک، هم در خانه و هم در مدرسه، سخت کوشی را خواهد آموخت؛ یعنی کار خوب و عادت های مطالعه، که عمدتاً وسیله ای هستند برای تحسین شدن و کسب لذتی که از تمام کردن موفقیت آمیز یک تکلیف به دست می آید. مدرسه همچنین با اتخاذ سیاست ها ی خاص خود، می تواند بر کارایی شخصی و به تبع آن، اعتماد به نفس افراد تأثیرگذار باشد. در این زمینه، بندورا معتقد است:
مدارسی که دانش آموزان را براساس توانایی گروه بندی می کنند، کارایی مشخص دانش آموزانی را که پیشرفت کمی دارند، تضعیف کرده و از این رو، اعتماد به نفس دانش آموزانی را که در گروه های ضعیف گمارده شده اند، کاهش می دهند. شیوه‌ی رقابتی، مثل نمره دادن طبق منحنی نیز دانش آموزان ضعیف را محکوم به متوسط بودن یا نمرات کم می کنند.
یکی از عناصر مهم تأثیرگذار مربوط به مدرسه «معلمان» هستند. معلمان از جهات گوناگون بر شخصیت دانش آموزان تأثیرگذارند. شیوه ی ارزیابی معلم از دانش آموز، نوع قضاوت و نگرش وی، سرمشق و الگو بودن او، زمینه ی تأثیرگذاری بر دانش آموزان را فراهم می سازد. اتینگن معتقد است:
معلمان از طریق تأثیرشان بر رشد توانایی های شناختی و مهارت های مسئله گشایی، که برای عملکرد کارآمد بزرگ سال حیاتی هستند، بر قضاوت های کارایی شخصی اثر می گذارند. پژوهش نشان داده است که وقتی که کودکان کارآیی شخصی خود در مدرسه را ارزیابی می کنند، ارزیابی آنها عمدتاً حاصل ارزشیابی ها و اعمال معلمان آنها می باشد. کودکان متناسب با آن، به قضاوت کردن درباره ی توانایی هایشان بر حسب ارزشیابی ها، گرایش دارند.
۲٫ عوامل درونی
علاوه بر عوامل بیرونی مؤثر بر شخصیت، برخی از عوامل درونی نیز بر شکل گیری شخصیت مؤثرند. در ذیل، دو نمونه از مهمترین عوامل درونی مطرح شده در نظریه های شخصیت مورد بررسی قرار می گیرند:
الف. عامل ناهوشیاری: «ناهوشیاری» از جمله عواملی است که به نحوی در برخی نظریه های شخصیت مورد توجه قرار گرفته و از دیدگاه برخی روان شناسان، بر شکل گیری شخصیت فرد مؤثر است. اصطلاح «ناهوشیاری» چند کاربرد دارد که عبارتند از:
۱٫ ناهوشیاری عاطفی یا هیجانی؛
۲٫ ناهوشیاری شناختی یا عقلانی؛
۳٫ ناهوشیاری شخصی؛
۴٫ ناهوشیاری جمعی؛
در اینجا، ضمن ارائه ی توضیح مختصری درباره ی این اصطلاح ها، به اجمال، نقش عامل ناهوشیاری بررسی می شود:
۱- الف. ناهوشیاری عاطفی یا هیجانی: این کاربرد عمدتاً در مکتب «روان تحلیلگری» به کار رفته و فروید بیش از دیگر روان شناسان بدان پرداخته است. از نظر فروید، ناهوشیاری مخزن- به اصطلاح- تاریک امیال و آرزوهای سرکوب شده ی انسان است.
به دیگر سخن، ناهشیار شامل نیروی سوق دهنده ی عمده در پشت کل رفتار است و مخزن نیروهایی است که نمی توانیم آنها را ببینیم یا کنترل کنیم (شولتز، سید محمدی، ۱۳۸۴).
۲- الف. ناهشیاری شناختی یا عقلانی: این کاربرد عمدتاً در روان شناسی شناختی مطرح است و از جمله روان شناسان شناختی، که بدان تصریح کرده، ژان پیاژه است. از نظر پیاژه، «ناهوشیاری شناختی» عبارت است از:
مجموعه ساخت ها و کنش ورزی هایی که آزمودنی از آنها آگاه نیست و تنها چیزی که از آنها می داند، نتایج آنهاست.
توضیح آنکه از نظر پیاژه، آزمودنی تقریباً از فکر خود درباره ی یک موضوع یا یک مسئله آگاه است و تقریباً عقاید و باورهای خود را می شناسد. این مسئله فقط مربوط به نتایج کنشوری نهایی هوش است و این کنشوری کاملاً از لحاظ آزمودنی ناشناخته است، و این ناشناختگی تا سطوح بسیار عالی- یعنی آنجا که تفکر درباره ی مسئله ی ساخت ها امکان پذیر است- کشانده می شود. .(منصور و دادستان، ۱۳۸۴).
۳- الف. ناهوشیاری شخصی: دو اصطلاح «ناهوشیاری شخصی» و «ناهوشیاری جمعی»، که در پی می آیند، در نظام یونگ به کار رفته اند. از نظر یونگ، «ناهوشیاری شخصی» مخزن موادی است که زمانی هشیار بوده اند، ولی به خاطر اینکه پیش پا افتاده یا ناراحت کننده بوده اند، فراموش یا سرکوب شده اند، ولی برای یادآوری آنها، تلاش ذهنی کمی لازم است. این اصطلاح در نظام یونگ، شبیه اصطلاح «نیمه هوشیار» در نظام فروید است. (شولتز، ترجمه سید محمدی، ۱۳۸۴).
۴- الف. ناهشیاری جمعی: ناهوشیاری جمعی مخزن تجربیات نوع انسان است که به هر فرد منتقل شده است. یونگ باور داشت که درست به همان صورت که هر یک از ما تمام تجربیات شخصی مان را در ناهشیاری شخصی انباشته و بایگانی می کنیم، نوع انسان نیز به طور جمعی، به عنوان یک نوع، تجربیات انواع انسانی و پیش انسانی را در ناهوشیاری جمعی ذخیره می کند و این میراث به هر یک از نسل های جدید منتقل می شود.
در هر صورت، عامل «ناهشیاری» یکی از عوامل مؤثر بر شکل گیری شخصیت به شمار آمده است، به گونه ای که شخصیت انسان را تحت تأثیر قرار می دهد. از میان روان شناسان، بیش از همه زیگموند فروید به نقش این عامل پرداخته است.
اگر چه فروید اولین کسی نبود که به اهمیت ناهوشیار توجه کرد، نخستین کسی است که خصوصیات زندگی ناهشیار را به طور مشروح کشف کرد و برای آن اهمیت ویژه ای در زندگی روزمره قایل شد.فروید با تحلیل رؤیاها، لغزش های زبان، روان آزردگی ها، روان پریشی ها، کارهای هنری و آیین های پرستش، سعی کرد ویژگی های ناهشیار را درک کند و اهمیت آن را در رفتار مشخص نماید.(پروین و لارنس، ترجمه جوادی، ۱۳۸۱).

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *